سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

روز بی بهجت

نویسنده: تارنما در 88/2/30:: 2:12 صبح

امروز همه آمده بودند. از همه جا. شاگردان استاد از سراسر ایران و حتی کشورهای دیگر آمده بودند؛ از لبنان و عراق و عربستان و بحرین. و از هند و پاکستان. مردم هم آمده بودند. از همه جا.

امروز زمین لرزید. من ریزش یک کوه را وقتی فهمیدم که در قم سیل به پا شد. (+ و + و +) راستش تا بحال بزرگی این کوه را تجربه نکرده بودم. و اکنون که ریخت، از عمق وجودم فهمیدمش. امروز روزگار قم سیاه شد؛ نه، روزگار ایران سیاه شد. امروز اسلام عزادار بود. دشمن شاد شدیم شاید. صدای خنده های شیطان را می شنیدم در ضمن گریه های مردم مسلمان.

امروز به خود آمده بودم. فهمیدم، کسی که می توانست بهجت دل غمگین و آرامش دل سنگینم باشد، رفت. نه امروز و دیروز، که سالهاست رفته است. جاهل بودم و امروز به عزای جهلم نشسته بودم. امروز اشکها جاری بود. اشک من از عاقبت بخیری پیر مراد نبود؛ اشکهایم برای جوانی و خامی خودم بود.

یاد لحظات و ساعت های شیرینی افتادم که چون دیگر دوست دارانش، پا به پای او حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ را می پیمودم. یاد نمازهای ایستاده و نشسته اش. و یاد مفاتیح کوچکش، و یاد جامعه ی کبیره ای که همیشه می خواند، و یاد تسبیح گلی اش و یاد شانه ی چوبی اش. یاد لحظاتی افتادم که مردم گرمای مسجد فاطمیه قم را تحمل می کردند تا صدای مناجات و گریه اش را در نماز مغرب و عشای شب جمعه اش بشنوند. یاد این که وقتی به این آیه ی سوره ی جمعه می رسید، بدنش می لرزید. (قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ)1 و یاد دعای سجده ی آخر نمازش:(وافعل بنا ما أنت أهله و لا تفعل بنا ما نحن أهله یا أهل التقوی و المغفرة یا أرحم الرّاحمین)2

امروز همه ی خاطراتی که از او داشتم برایم تکرار شد. خاطره ی سؤالهایی که از او پرسیده بودم و جوابهای مهربانانه ای که داده بود. خاطره ی موعظه ای که برای همیشه به سائلان ـ و به من ـ داده بود. خاطره ی کسانی که نمی شناختندش ـ مثل من ـ و بی تفاوت از کنارش رد می شدند. و شاید از روی کنجکاوی از کسی می پرسیدند: او کیست؟ و اگر می شنیدند: آقای بهجت، باز در اندیشه بودند که «بهجت دیگر کیست؟» و خاطره ی کسانی که به پایش می افتادند و من به آنها غبطه می خوردم و افسوس بر سنگدلی م.

و خاطره ی مدّت طولانی که به دنیا مشغول بودم و نرفتم به زیارتش. آه این چشمها چقدر گنهکار شده اند، که مدّت ها بود به روی بزرگی چون او باز نشده بود.

و خاطره ی پسرم که به دنیا آمده بود. و بردیمش تا آقا دعایی برایش کند. و طفل دیگرم که هنوز در حسرت اینم که وقتی پیدا بشود تا به خدمت آقا ببریمش!

آری. امروز کوهی فرو ریخت و زمین لرزید. و این لرزش را خفتگان نفهمیدند. امروز بهجت زمین رفت. امروز دل ها لزران بود و اشک ها جاری.
امروز صبح، دیگر دردانه زائر فاطمه ی معصومه به بالای سرش نرفت. رفت، ولی با جسم بی جانش. و رفت. ولی در بهشت دائمش.

امروز دیگر خودم را یتیم یافتم. یتیمی که سالها پدر معنوی ش را نشناخته بود. یتیمی که الآن فهمید یتیم شده است.
امروز عزادار بودم.


-----------------------------
1. بگو آن مرگى که از آن مى‏گریزید قطعا به سر وقت‏شما مى‏آید آنگاه به سوى داناى نهان و آشکار بازگردانیده خواهید شد و به آنچه [در روى زمین] مى‏کردید آگاهتان خواهد کرد. سوره جمعه، آیه8

2. خدایا با ما چنان کن که تو اهل آنی نه چنان که ما اهل آنیم. ای اهل بازدارندگی و مغفرت. و ای بخشنده ترین بخشندگان.

مرتبط:

 ـ جوابی که نزد استاد بود

 ـ بهجت روزگار

 ـ ...


موعظه ای برای همیشه ـ از موعظه های آیت الله بهجت

نویسنده: تارنما در 88/2/28:: 2:41 صبح

بسمه تعالی

کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات.
آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود، هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، و الصلاة علی محمد و آله الطاهرین، واللعن علی أعدائهم أجمعین.

مشهد ربیع الثانی 1420
منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت


رحلت حضرت آیت الله بهجت

نویسنده: تارنما در 88/2/27:: 7:28 عصر

 

حضرت آیت الله بهجت به ملکوت اعلی پیوست

بسیار ناراحتم. فعلا نمی توانم بیشتر بنویسم...
انّا لله و انا الیه راجعون

 


نمایشگاه بین المللی کتاب، با زاویه دید یک از چهار

نویسنده: تارنما در 88/2/23:: 1:18 صبح

پنج شنبه هفده اردیبهشت 1388 است. به محلّ قرار نزدیک می شویم. دو اتومبیل، یکی سمند و دیگری پژو جی ال ایکس زودتر از ما رسیده اند. من و سه همکار دیگرم سوار پژو می شویم و به طرف تهران حرکت می کنیم. حدود بیست دقیقه تأخیر داریم. خواهر ها هم با سمند می آیند. هنوز چند کیلومتر بیشتر، از قم دور نشده ایم. به چند درخت توت می رسیم که در کنار جاده سایه ای گسترده اند. صبحانه را با طعم توت می خوریم. همزمان دلمان برای راننده ی سمند می سوزد که تنهاست!
در راه کتابهای خارجی و فارسی را که باید بخریم، چک می کنیم. به شدّت سرگرم بررسی کتابها شده ایم. چشم هایم خسته می شود و سر از لیست کتاب ها بر می دارم. ولی همکارم همچنان در حال تیک زدن به کتاب های جدید است. از بس مشغول است، وقتی وارد پارکینگ نمایشگاه می شویم، سرگیجه می گیرد. با یک قورت آبلیمو و یک دانه خرما، که راننده ی محترم در اختیارمان می گذارد، حالش را جا می آوریم.
وارد محوطه می شویم و رسما نمایشگاه، برای مان شروع می شود. بعد از این که  نمایشگاه بین المللی کتاب به مصلّی منتقل شده، این دومین بار است که به آن سر می زنم. بار اوّل همان سالی بود که برای نخستین بار منتقل شده بود و من و همسر مهربان و فرزندم نوزادم سری چند ساعته به آن زده بودیم.
گویا نمایشگاه تغییر محسوسی نکرده است. انتظامات همچنان قسمت های نمایشگاه را نمی دانند. حتی محلّ کتابهای خارجی و حتی محلّ توزیع کارت خرید ویژه کتب خارجی را. چند ایستگاه « از من بپرس» سر راه است. با جواب ناقص آنها و هوشیاری خودمان، محلّ توزیع کارت را پیدا می کنیم.
محلّ کتابهای خارجی ـ بخصوص کتابهای ریالی عربی و لاتین همچنان در زیرزمین ضلع شرقی مصلّی است. ساختمانش هم هیچ تغییری نکرده است.ادامه مطلب...

شکایتی به محضر افکار عمومی

نویسنده: تارنما در 88/2/22:: 2:15 صبح
باسمه تعالی
محضر مبارک قاضی محترم خطا ناپذیر، جناب افکار عمومی
این عریضه را جهت استیفای حقّ معنوی از دست رفته و اعصاب به هم ریخته ام خدمت آن جناب تقدیم می دارد. ماجرا به شرح ذیل است:
هفته ی گذشته برای خرید یک دوره درس یکی از اساتید به فروشگاهی رفتم. سابقه ی ذهنی ام این بود که چون ضبط و جمع آوری فایلهای صوتی درس استاد مذکور توسط یک شخص خاص انجام می شود و وابسته به هیچ مرکزی نیست، طبق قاعده نباید مشمول قانون کپی رایت باشد. لذا با علم به رایتی بودن لوح های مذکور، آن ها را خریدم.
بعد از چند روز که فرصت کردم، یکی از آنها را در دستگاه گذاشتم. ولی به محض این که شروع به خواندن کرد، متوجه شدم که کار یکی از مراکز مخصوص دروس ... در قم می باشد که بارها تصریح و حتی تهدید شرعی و قانونی کرده است که از لوح های بدون مجوّز این مرکز استفاده نشود. لذا بلافاصله آنرا از دستگاه خارج نموده و امروز به فروشنده ی مذکور ـ مستقر در خیابان آیت الله مرعشی نجفی(ارم)، پاساژ قدس... ـ بازگرداندم. ولی با کمال تعجّب از مشکیّ علیه شنیدم که ایشان شعبه ی اصلی و شماره یک مرکز مذکور می باشند و فروشگاه اصلی آنها که حدود 100متر پایین تر است، شعبه ی فرعی و شماره دو است. همچنین ایشان حاضر شدند این را اثبات کنند. لذا با جسارت و شجاعت تمام در حضور عده ای از مشتریانِ شان، یک کارت که نام و نشانی و شماره تلفن شان را داشت، به بنده دادند و فرمودند که به فروشگاه مرکز بروم و اگر آنها این ادعا را نپذیرفتند از آنها خواهش کنم برای رفع مشکل، تماسی به مشکی علیه داشته باشند.
بنده هم همین کار را کردم. ولی نماینده ی مرکز مذکور اعلام داشتند که هیچ نمایندگی یا شعبه ی دیگری ندارند. ماجرای شماره تلفن و تماس هم برای این است که صاحب امتیاز مرکز با فروشنده ی مذکور (مشکی علیه) رودربایستی دارند و وی می خواهد ایشان را در کار انجام شده قرار دهد.
لذا بنده برای انجام عملیات شرعی که بار آن بر گردنم سنگینی می کرد، دوباره به مغازه مذکور بازگشتم و توضیحات لازمه را دادم. ولی فروشنده با کمال جسارت فرمودند که جنس فروخته شده را پس نمی گیرند. بنده هم با عصبانیت و دلخوری، لوح ها را روی میزشان رها کرده، با اعلام عدم رضایت، صحنه را ترک گفتم.
اما در ادامه ی داستان، برای خرید نسخه ی قانونی به فروشگاه مرکز مراجعت نمودم. در حین گفتگو و شرح ما وقع بودم که مشکی علیه سر رسید و آنچه را نباید، گفت. ایشان دوباره با تکرار ادعاهای سابق الذکر، علّت پس دادن لوح ها را از بنده جویا شدند و در ضمن سعی کردند از فروشنده ی مرکز اعتراف بگیرند که ایشان شعبه ی اصلی و بلا منازع مرکز تشریف دارند. بنده هم همچنان که عصبانی می شدم به این دروغهای فاحش گوش جان می دادم تا ببنیم نتیجه ی این منازعه به کجا ختم می شود. اما در جواب مشکی علیه، استناد به حکم مرجع تقلید شرعی و قانون کشور جمهوری اسلامی مبنی بر حقّ کپی رایت نمودم. که ایشان دو جسارت بزرگ و نابخشودنی را به شرح ذیل مرتکب شدند:
1. ایشان فرمودند: مراجع از این حرفها زیاد می زنند و از این فتواها زیاد دارند و نباید به حکمهایشان توجه نمود!
که بنده علاوه بر یادآوری حکم قانونی مسأله و اعلام اینکه شما برای اثبات نمایندگی تان باید مهر یا نشانی مرکز را داشته باشید که ندارید، تأکید کردم که فتوای مراجع تقلید، واجب الاتباع است. اگر شما اعتقاد نداری ـ با این که ظاهری مذهبی دارید و الواح سخنرانان و مداحان و علما و اساتید دینی را عرضه می فرمایید ـ دست کم بنده اعتقاد به واجب الاتباع بودن آن دارم.
2. ایشان با جسارت تمام فرمودند: آیا شما فقط اینجا چنین می گویی؟ و استناد به فتوای مراجع، بهانه ای است برای به کرسی نشاندن حرفت؟ و یا این که همه جا چنین تعبدی داری؟ !!
این توهین اگرچه از دید من ـ به جهت نداشتن شعور کافی از طرف مشکی علیه ـ مغفور است، ولی در محضر شما گناهی نابخشودنی است. ایشان در حقیقت، مسأله ای را که از نظر مادی ارزشی بسیار اندک دارد ( در حد3000تومان)، به عقاید مخالفشان پیوند زدند و با کمال نا باوری به مخالف تهمت زده اند که حاضر است برای منفعت قلیل، به استنادات واقعی روی آورد. این که ایشان واقعیت ادعایی خودشان را از کجا فهمیده اند و چگونه و با چه معیاری ذهن خوانی کرده اند و فهمیده اند که بنده این گونه هستم؟ ـ با این که نیستم ـ یک طرف، و این که به جای پاسخ دادن و سر تعظیم فرود آوردن به حقایق، فرافکنی می کنند و از اسب سرکش غرور و منفعت طلبی پیاده نمی شودند، طرف دیگر.
حال با توجه به این که بنده هم خود را مهذّب نمی دانم، و احتمال مقصر بودن در این منازعه را تا حدّی به جان می پذیرم، از محضر مبارک شما تقاضا دارم درباره این رویداد تأسف بار قضاوت بنمایید، تا هم حق به حق دار برسد و هم مرحمی بر دردِ دل و ناراحتی اعصابی باشد که بنده در این ماجرا به دست آورده ام.

-------------------------------
پ.ن: چون عریضه ی فوق در حال ناراحتی نگارش شده است، از اشکالات نوشتاری، ویرایشی و ... عذر می خواهم و امید قبول اصل مطلب از حاکم عالیقدر را دارم.


ذائقه ی شهرنشینی

نویسنده: تارنما در 88/2/11:: 11:57 عصر

شهرنشینی ذائقه ی زندگی مردم را دگرگون می کند. یک شهرنشین با رفیق روستایی اش، بسیار تفاوت دارد. و یک روستایی که مدّتی در شهر بوده، با فامیلش که در روستاست بسیار اختلاف دارد.
در شهر، مردم از خوراکی های سنّتی، مقوّی و طبیعی محروم اند. به جایش به فست فودها و راحت لقمه های شیمیایی و سرطان آور دل بسته اند.
شهرنشین ها، از لباس های زیبا و با حیای سنّتی هم محروم اند. در عوض مجبورند لباس های بدن نما و لوس مدرن را بپوشند. آن هم نه از فقر پول، که از فقر فرهنگ.
در شهر، مردم کمتر حوصله گُل گفتن و گل شنیدن دارند. گاهی با برادرها و خواهر هایشان هم قهر اند؛ و گاهی حتی با پدرشان، و حتی با خودشان.
مردم در شهر از هر لحاظ تغییر می کنند؛ حتی در نفس کشیدن و چرت زدن، و حتی در مریض شدن و مردن!
در شهر، اگر اشتباهی از کسی سر بزند، بجای کمک، سرزنش می کنندش. و اگر کسی گرفتار شود، بر گرفتاری اش می افزایند.
آری، در شهر، ذائقه ها تغییر می کند. ذائقه ی خوارک، ذائقه ی پوشاک، ذائقه ی رفتار و حتا ذائقه ی دین هم تغییر می کند!
این همه را گفتم فقط برای آن جمله ی آخر. دوباره تکرار می کنم: «در شهر حتی ذائقه ی دین هم تغییر می کند.» همین جا نوشته را تمام می کنم. چون می خواهم بیشتر درباره اش فکر کنم.
ادامه دارد....




بازدید امروز: 9 ، بازدید دیروز: 19 ، کل بازدیدها: 174882
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ